صبح گاه همیشه انرژی عجیبی به من می دهد.پیاده روی در مسیر رفت برگشتی که حدودا 2 کیلومتری می شود .mp3 در گوشم .موزیکی متناسب با روحیه ام که اکثرا غربی است.البته شاد ایرانی را هم دوست دارم .رقص ایرانی را هم دوست دارم.تصمیم گرفته ام کم کم ادمها را نگاه کنم.قبلا افتخار می کردم که سرم پایین است و به احدی نگاه نمی کنم این یعنی یک دختر خوب و نجیب.اما جدا از جنسیت نجابتی که حس تافته ی جدا بافته بودن از دیگران القا می کند یعنی یک حربه ی به اصطلاح شیطانی(سر کلمه ی شیطان هم من عقیده ی مخصوص خود را دارم).
خب ادمها را نگاه کردن افق تازه ای است برای این که خود را شاید باز بنگریم.
چیزی که دستگیرم شده این است .یک دیوار شیشه ای اما غبار گرفته از اندیشه ای روشن و ناب ما را جدا می سازد.شاید این دیوار غرور باشد شاید خود پسندی شاید عقده ای فروخورده شاید....
چه قدر این دانستن ها شیرین و چه موجود غریبی است انسان برای خود.چه برسد برای دیگری.
باید نوشت .نوشتن نیز نوعی شناسایی است.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 7:37 توسط الهام
|
مرا ببخش که دست کم گرفتمت .
مرا ببخش که تو را به غرور ها و کمبود ها و عقد هایی فروختم که چونان دشمن قسم خورده فقط قصد فریبم را داشتند.
مرا ببخش ای رویایی کودکی.
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:6 توسط الهام
|
عجیب است که من به خاطر دوست داشتن بشوم شریک جرم
به راستی می ارزد؟
شاید دوست داشتن این باشد که راهی و دعوایی . سرزنشی پیش بیاید که شاید مسبب مصیبت ها ی بعدی و پیشگیری از جرم بعدی باشد.
چه قدر دلم می خواهد فرار کنم از این مجرم که دوستش دارم.کسی راهی برای بازتربیتی یک انسان حدودا 30 ساله سراغ دارد؟
اصلا من باید این کار را بکنم؟ اصلا چه فکر می کردم چه شد.
من سکوت میکنم .مجادله ای درکار نیست .فقط لعنتی است که نثار والدین بک نوزاد 30 ساله باید فرستاد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 22:20 توسط الهام
|
ای کاش می توانستیم فرای این دیوارهای بلند ناآشنایی باز عاشق باشیم
کاش می توانستیم گذشته را فراموش کنیم و ادبیات تربیت نیاکانمان را به آب خوردنی محو نماییم
کاش می توانستیم چشمانمان را باز کنیم کسانی که می پرستیمشان را واقعی تر ببینیم
و ای کاش ترانه را میشد
به ترانه ای روان بازگو کرد.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 12:34 توسط الهام
|
با خودم می گویم که زندگی را باید ساده گرفت و حال را دو دستی چسبید و فکر کرد که شاید لحظه ای دیگر نباشم.
و همین فکر باعث می شود به ایده هایی نو بیاندیشم.به این که چه طور می شود زندگی را عاشقانه تر زیست و ان هیجان دل انگیز جوانی را قوت بخشید.
در کنار همه ی اینها سلامتی قبل مریضی و عافیت قبل مصیبت هم حکایتهایی دارند که شاید انی از دست بروند.اما چه می شود کرد زندگی پر فراز و نشیب ادمی را نمی توان همیشه پیش بینی نمود اما با این حال با عقل می توان تا جاهایی پیش رفت در هر صورت ورزش و همچنین یک سری اجتناب ها و فکر قبل از عمل ما را از بسیاری از مشکلاتی که شاید در حال حاضر به ان گرفتاریم را حل می کنند و از بروز انها جلوگیری .
شاد باید بود حتی به تلقین که کم کم عادت می شود
موفق بود حتی به تلقین که کم کم عادت می شود.
.
.
.
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 5:47 توسط الهام
|
دلم تنگ است
جنگلی گرفته و بارانی
بوی تازه گی دارد
پر ز وحشت و تنهایی
منتظرت می مانم
این ساعت هم روی ساعت دیگر
ساعتی از جنس تولد
تا ساعت نمیدانم.
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 23:51 توسط الهام
|
قانون برای یک ذهن وسواسی یعنی چیزی فراتر از هوا برای زندگی
اگر در قوانینش ذره ای خلل وارد شود افسردگیش حتمیست و راهی جز تیمارستان باقی نمی ماند.
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 8:13 توسط الهام
|
نوای محزون قلب من
رفته رفته خاموش می شود
جایش هذیانی پر زرق و برق
مردمانی طلا پرست
و من دلخوشم به انان و اینان به برق من
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 17:4 توسط الهام
|
... بـــــــــــــــرای درک ذات زیبایـــــــــــــــی، حفظ فاصـــــــــــــــله لازم است...!
... بروز آشفتگی در هیچ خانه ای ناگهانی نیست، بین شکاف چوب ها، تای ملافه
ها، درز دریچه ها و چین پرده ها غبار نرمی می نشیند، به انتظار بادی که از
دری گشوده به خانه راه یابد و اجزای پراکندگی را از کمین گاه آزاد کند. در
خانه ی ادریسی ها زندگی به روال همیشه بود...!
... می دانم. هرقدر تلاش میكنی، كمتر موفق می شوی تا خودت باشی، هميشه آن من آرمانی بر تو مسلط است؛ در نقش كسی فرو می روی كه آرزويش داری...!
... یونس تبسمی کرد: پرتگاه انتها ندارد، مگر به فکرش نباشی. در گریختن رستگاریی نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند...!
خانه ادریسی ها / غزاله علیزاده
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 10:16 توسط الهام
|
..
قبل از اینکه به تلویزیون بیایم، فکر میکردم مردم مرا برای این دوست
دارند که در زندگی شخصیام بهاندازهی کافی موفًق نبودهام. امّا وقتی به
تلویزیون رفتم و آدم معروفی شدم، هیچچیز تغییر نکرد؛ تعداد دوستانم نه
کمتر شد و نه بیشتر. برای مدتی فکر کردم علاقهشان به من بهخاطر آن است
که حالا خیلی موفّق هستم، خیلی کارها انجام دادهام، مصاحبههای جالب
فراوان با آدمهای جالب، که برایش زحمت کشیدهام.
امّا طولی نکشید که متوجّه شدم دلیلش آن هم نبوده؛ فهمیدم مردمی که
نمیخواستند با من سروکاری داشته باشند، هنوز هم نمیخواستند، برایشان
فرقی نمیکرد چه کارهایی کردهام، یا نکردهام. فقط بهخاطر این بوده که من
من هستم و آنها, آنها. متوجه میشوید؟ چیزی که، یکجورهایی، نوعی آزادی
بود، اگرچه ساعتهای تنهایی هم در خود داشت. و واقعیت این است که پس از یک
زمان مشخّص، در یک سن خاصّ، پیـــــــــــــــدا کردن
دوستـــــــــــــــانِ جدیـــــــــــــــد خیلی زحمت دارد. تمامِ آن
گپزدنها، شامها، هیجانها، خندهها و تکرار لطیفههای قدیمی کار زیادی
برده است...!
... روی كاناپه دراز كشيده بودم و در شگفت بودم كه
آن چه جور نوری است، در واقع به جای آنكه ملايم باشد نوری خشن بود. امكان
نداشت بتوانی توضيح بدهی كه يك نوع از نور خورشيد چقدر افسرده ات می كند و
باعث می شود صدايت چقدر عجيب و غريب به گوش ديگران برسد. او ادعا می كند
نور خورشيد افسرده اش می كند، نه، فقط نوع خاصی از نور خورشيد او را افسرده
می كند. چه تنهايی مطلقی، همه چيز در تنهايی مطلق است. بگذار بی پرده
بگويم چه آسايشی است كه همه ی اينها را ول كنی تا از تمام اضطرابها رها
شوی. زيرا تنهايی يك احساس است، احساسی مثل آويزان بودن وزنه ای در ميان
سينه ات. چرا بايد كسی بخواهد با نوك انگشتان خودش آن را بچسبد و محكم نگه
دارد؟ ...!
شبی عالی برای سفر به چين/ ديويد گيلمور/ مترجم: ميچكا سرمدی
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 12:2 توسط الهام
|